X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+ تاریخ جمعه 28 فروردین 1394ساعت 16:47 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+ تاریخ جمعه 28 فروردین 1394ساعت 16:24 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

24 سال ِ تموم (با کسر ِ دوسال اول زندگی) یه پیاده رو رو برای رسیدن به در، گز کنی ...
+ تاریخ جمعه 28 فروردین 1394ساعت 15:34 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

نسیم از سقز اومده و تنها دوست ِ صمیمی ِ من تو کلاس ِ ! من و اون ناقض ِ اختلاف بین ِ کرد و ترکیم. خب راستیتش هیچ وقت اعتقادی به این حرف ها نداشتم که فلان قوم از فلان ایل برتر هست و یا جنگ و اختلافی که بینشون هست شامل ِ همه ی آدمهاش میشه! اصلا اصل ِ زندگی ِ من روی ِ استثناها بنا شده. اینکه چپ دستم. اینکه اتفاق ِ هولناکی واسه زندگیم افتاده که برای کمتر کسی پیش میاد، اینکه دوست دارم چیزای غیر عرف و همه گیر رو امتحان کنم نشون میده که من دختر ِ استثناهام. اینهارو هم برای این نمیگم که تو بوق و کرنا کنم که خاص هستم. متولد ِ خردادم و شاخم و ... نمیخوام همسو با این بیماری همه گیر ِ خودخاص پنداری بشم، فقط میخوام بگم که لذت میبرم از اینکه چیزای جدید و متفاوت رو امتحان کنم.

اوم ...

چی داشتم میگفتم؟
آهان...
نسیم از سقز اومده و تبریز به نظرش شهر ِ بزرگ و خیلی شلوغ و درهم برهمیه. خب حق داره. گاهی وقت ها شهرم رو شبیه هیولایی میبینم که میخواد هممون رو تو خودش قورت بده. البته این برای روزهایی هست که شب و روزم قاطی هم میشه و نمیتونم بفهمم کِی شب شد ! تا بخوام برم جایی باید دو ساعت بکوبم تا برسم به مقصد. ماشالله ماشین هم که ندارم؛ دیگه بدتر. ولی با همه ی اینها فکر نمیکنم بتونم توی شهری کوچیک زندگی کنم. عادت کردم به این مدل زندگی. البته که اصل ِ حرفم هیچ کدوم از اینها نیست...

میخوام بگم که تبریز با همه ی بزرگیش و قشنگی هاش، برای من خلاصه میشه توی چند خیابون و محله. یکیش همین شهناز هستش. از چهارراهش تا حول و حوش ِ آخر ِ شهناز. صائب و لک لر و 17 شهریور و بارناوا و ... رو هم تو همین مسیر نشون کنید. انقدر این منطقه رو دوست دارم که اگر روزی روزگاری پولم رسید دوست دارم خونه م اونجا باشه. حدالامکان توی کوچه پس کوچه های بارناوا. محله ی ارمنی نشین تبریز. دوست داشتم یکی از خونه های اونجا مال ِ من بود، پنجره ی آشپزخونه ش رو به بیرون با پرده های حریر بنفش و گلدون هایی که گذاشتم رو کف ِ پنجره. دوست دارم آشپزخونه م رو مدل سنتی درست کنم. با قفسه های کابینت به رنگ قهوه ای چوبی و شیشه ها و بطری های رنگی رنگی برای مربا و ترشی و ادویه و ... با میز چهارگوش و رومیزی چهارخونه که روش هم یه گلدون میذاشتم با دو شاخه گل و چهارصندلی لهستانی طور. فقط میموند همخوانی ِ این وسایل با لوازم برقی ِ آشپزخانه که اصلا بهم نمیخورن :(.. یک فکری به حالش میکنیم بلاخره :) مطمئنا جای خوبی میشه برای شیرینی پختن های گاه و بی گاهم.

برای ِ بقیه ی جاهای خونه بعدها مفصل تر فکر میکنم.

گاهی وقت ها حول و حوش 5، 6 عصر کیف پولم رو جا میدادم توی ِ کیف ِ دوشیم و با لباس های راحتی ِ بیرون میرفتم چرخ میزدم توی خیابان ها. با آقا تقی گپ میزدم و از بین ِ کتابهاش خودم را مهمون ِ یک سور ِ خوب میکردم. با کسبه ی آشنا سلام علیک میکردم، از بین ِ سبزی های سید سبزی خوردن سوا میکردم و همراه پاکت های میوه میرفتم سمت ِ گل فروشی ِ سوپرگل. بو میکشیدم گل های مغازه رو و با دو شاخه گل ِ سفید و قرمز برمیگشتم خونه. 


+ تاریخ چهارشنبه 26 فروردین 1394ساعت 07:23 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

نمیشه خدا رو جای مامان بغل کرد 

+ تاریخ دوشنبه 24 فروردین 1394ساعت 00:33 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

   1      2      3      4   >>