X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام

همه چیز از آن کافه ی خفه شروع شد.

حق داشت که میگفت جای خوبی نیست. دنج نیست. زیادی شلوغش کرده بود آنجا را. هرچه فیل پیدا کرده بود، چیده بود داخل ِکافه. از در و دیوار و سقف و میز و همه جا یک سری چیز آویزان کرده بود. زهرا چند وقتی بود که گیر داده بود برویم آنجا. میگفت خوب است و عاشقش است و فلان است و بیسار. تازه نهار خورده بودیم و پیاده گز میکردیم سمت ِ خانه ی زهرا اینها، که برگشت گفت بیا همین الان بریم کافه ! هوای حالمون خوب بود و اگر توی آن لحظه با ماشین تصادف میکردم قطعا با لبخند روی لبهام جان میدادم ! همین حال ِ خوب متوهمم کرده بود که کافه هم جای خوبی هست و دوستش دارم و فلان است و.... ته ِ شب هم توی فیس عکسم را گذاشتم و نوشتم بهترین کافه ی دنیا ! هه ! چقدر مضحک ! بعدترش فرزیا بگمانم عکس سه نفری گذاشت که جای دنجی نبود و ... 

بحث  از همان کافه ی مسخره ی زشت ِ خفه شروع شد و بعد ِ چند روز هم تمام ! 

چقدر پست ِ بیخودی بود! ولی حرفهایی بود که باید مینوشتمشان !!!

+ تاریخ سه‌شنبه 18 فروردین 1394ساعت 00:52 نویسنده A'asi نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)