X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+ تاریخ یکشنبه 9 فروردین 1394ساعت 01:15 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

میدونی چیه دلبر؟

مارو اشتباهی آوردن اینجا ! هممون اشتباهی اینجاییم. مارو از رگ و ریشه هامون جدا کردن آوردن انداختن رو این خاک. اینجوری میشه که دلتنگ میشیم مدام. هی هرروز دلتنگ ِ یچیزی ایم. گاهی وقتا هم نمیدونیم چی به چیه اصن. فقط میدونی که دلت گرفته. وا هم نمیشه! واسه چی گرفته رو هم نمیدونی ! مث ِ همین الان ! بعد دلت میخواد یکی بود و تو نگاه میکردی به صورتش، دست میکشیدی رو گونه هاش. نازش میکردی. بوسش میکردی. 

+ تاریخ پنج‌شنبه 6 فروردین 1394ساعت 02:59 نویسنده A'asi نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

بی هوا رفتم داداش ِ رو مبل نشسته مو ماچ کردم، همچین دلـــــــــــی !

حال ِ یه دوست ِ خوب رو پرسیدم . 

یکی از همکلاسی های سابق یهو بی هوا اومد نوشت: خیلی مهربونی :)

+ تاریخ سه‌شنبه 4 فروردین 1394ساعت 03:53 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

میرم میشینم روی تخت، دفترم رو میزارم رو زانوم و کاغذ رو میگیرم دستم و نگاه میکنم. هی یه جمله مینویسم پشت بندش نمیاد و با لبهای بهم چسبیده نگاه میکنم و بعد ِ چند وقت پا میشم دفترو میذارم تو قفسه و خودکارم تو جاقلمی جا میگیره.

میام میشینم رو کاناپه و سیستم رو میذارم جلوم. پای چپمو خم میکنم و کفش رو تکیه میدم به رون ِ پای راستم. جفت دستام جا خوش میکنن رو کیبورد، نگاه میکنم به انگشتام، به لاک ِ دستم، به انگشتر و دستبندم. به اینکه از کل ِ بدنم دستامو واقعا دوست دارم، بعد هی نگاه میکنم و نمیدونم چجوری بگم حرفمو. چجوری کلمه شون کنم. مگه میشه بغل رو کلمه کرد و نوشت؟ مگه میشه " بپوش بیام بریم بچرخیم" رو کلمه کرد نوشت؟ مگه میشه دلتنگی رو نوشت ؟

نه نمیشه ! 

+ تاریخ دوشنبه 3 فروردین 1394ساعت 22:26 نویسنده A'asi نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

نمی دانم از کی، ولی از یک جایی به این ور که یادم هم نیست چه شد و چطور شد، شروع کرده ام به پوشیدن ِ لباس های رنگ روشن. حالم خوب تر میشود با رنگ ها که بازی میکنم. اعصابم هم خورد میشود گاهی، ولی در کل سرگرمی ِ جالبی شده! اما اتوبان ِ نزدیک خانه مان، همانجا که ایستگاه اتوبوس دارد، همانجا که من سوار ماشین میشوم، خلوت است و پر از دهان های بی چاک. ! بوق میزنند. جلوی پایم ترمز میکنند، از آن ور خیابان عربده میزنند. تا سر حد ِ ممکن و زور ِ نهایی شان نگاه میکنند. ربطی هم به آرایش کردن یا نکردنم ندارد. حتی بی آنکه صورتم را ببینند هم وضع همین است ! 

روحم ترک بر میدارد.

جسمم میمیرد.

بغضم جمع می شود.

دلم میگیرد !

بعد شما دارید از برابری ِ زن و مرد، از 8 مارس، از حقوق ِ زنان، از احترام به مادر ِ بهشت زیر پا و فمینیستی صحبت میکنید ؟ 

+ تاریخ یکشنبه 2 فروردین 1394ساعت 00:42 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

<<   1      2      3      4   >>