X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام

شاید بخاطر افتادگی پوست صورتم باشه، بخاطر این باشه که هر وقت آینه رو میبینم دارم کم کم گذر ِ ایام رو به چشمم میبینم. دارم میبینم که اثری از اون صورت صاف و یکدست بچگی نیس. راستش هیچ چیزی به اندازه ی سفر ِ زمان برای من لذت بخش نیست. تو کسری از ثانیه میشم دخترک 4 ساله با موهای کوتاه پر کلاغی و صورت سبزه که تو کوچه بازی میکنه. دختر همسایه به بهانه ی گل های حیاطشون صدام میکنه و میگه برم تو، مامان گفته بود نرم خونه ی غریبه ها، حرف ِ مامان برای من همیشه حجت بود و توی مغزم میچرخید. راستشو بخواید مامان ِ من بت ِ من بود. الان دارم میفهمم که چقدر حرف گوش کن بودم، چون فقط صدای اون و بابا تو ذهنم بود، حتی اگه به حرفشون گوش نمیدادم باز هم چیزهایی که میگفتن یادم بود. داشتم میگفتم که مامان گفته بود نرو خونه غریبه ها، خونه همسایه ها خیلی  هم غریبه حساب نمیشد ولی بازم حس میکردم نباید برم، چرایی هم نداشتم، جواب ساده و بسیط بود: مامان گفته نرو! ولی اون گل های رز درشت صورتی با بوته هایی دو برابر قد ِ من خیلی وسوسه کننده بودن و من میتونستم کنار ِ در حیاط باشم که یکی از گل ها سهم من باشه! نمیفهمم من چی داشتم که اون همه دوست داشتنی بودم. دختر همسایه بهم میگفت دلمه و لپمو میکشید. درد داشت برای همین اصلا دوسش نداشتم. ولی خب گل های حیاطشون خوشگل بود و خواستنی. اون همیشه از کنار در حیاطشون صدام میکرد. نمی اومد بیرون. فک کنم اون سال ها 16،17 سالی داشت شاید بیشتر! شایدم کمتر! نمی دونم! فقط میدونم که سرشو خم میکرد تو کوچه و میگفت دلمه؟ بیا اینجا. منم با اخم نگاش میکردم و نمیرفتم. یه بار بهم گفت اگه بیای اینجا یه گل میدم بهت. در حیاط رو بیشتر باز کرد و من بودم و چشم های خیره به اون همه گل درشت و خوشگل. با خودم میگفتم چرا یه دسته گل درشت درست نمیکنه بده بمن؟! اون همه گل رو میذارن بمونه رو شاخه که چی بشه ! بخاطر همین وقتی گفت بیا اینجا یه گل بدم بهت وسوسه شدم. رفتم تا دم ِ درشون. از کنار در خودشو کشید کنار که برم تو. نرفتم. مامان گفته بود خونه غریبه نرو. با پسر ِ همون خونه همبازی بودم ولی اگه مامان نبود خونه شون نمیرفتم. گفت بیا تو. نرفتم. گفت بیا همین تو وایسا. سرم روسری ندارم نمیتونم خم شم و من تو ذهن بچگی هام آنالیز کردم که دم ِ در ِ حیاط اشکالی نداره و تو رفتن حساب نمیشه ! رفتم تو با ابرو های تو هم گره خورده. دختر همسایه با یه گل درشت اومد طرفم و گفت به شرطی گل رو میده بهم که اجازه بدم صورتم رو بشگون بگیره! درد داشت! ولی خب قرار بود گل داشته باشم. گفتم باشه! بشگون گرفت! درد داشت. گل مال ِ من بود. ولی نگاه که میکنم حرف ِ مامان رو گوش نداده بودم. درد هم تحمل کرده بودم. در عوضش گل داشتم. گلی که چند ساعت توی دستم بود و بعد پلاسیده شده و نابود شده بود. 
+ تاریخ پنج‌شنبه 31 اردیبهشت 1394ساعت 12:33 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)