X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام

ببینید کی گفتم، 

اگر، اگر، اگر به سن کهولت و پیری رسیدم  قطعن آلزایمر میگیرم. 

وسط ِ خیار گوجه خورد کردن یکهو دست نگه میدارم، نگاه میکنم به دستهام، به چاقوی توی دستم، به کاشی روبروم. سر میچرخونم آشپزخونه ناشناس ترین جا میشه. ناامنی میشینه رو پوستم. خودمو بغل میگیرم میام بیرون. نگاه میکنم به خونه، به تابلوها، به در آپارتمان، نه آشنا نیست. میروم مینشینم روی مبل، یک ساعت؟ دو ساعت؟ بعد یکی می آید -هرکی،دخترم،پسرم،همسایه- میگوید فلانی جان خوبی؟ زل میزنم به صورتش،یخ یخ، میپرسم تو کی هستی؟ میرود قرصهام را می آورد. پس میزنمش. وحشت میکنم. آرامم میکند. به خودم که می آیم دستهام را میگیرم جلوی صورتم گریه میکنم. دستهام بوی سیر میدهند. یادم رفته داشتم نهار درست میکردم. میروم دوباره توی آشپزخانه میبینم برنج وا رفته گاز خاموش شده، پرده توی کوچه ول شده ... 


+ تاریخ چهارشنبه 23 تیر 1395ساعت 05:15 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+ تاریخ چهارشنبه 23 تیر 1395ساعت 04:19 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+ تاریخ چهارشنبه 23 تیر 1395ساعت 03:33 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)