X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام


امروز چرا هی همش بغض داشتم و گریه کردم ؟ به پهلو دراز کشیدم و چشامو بستم و دو قطره افتاد رو گونه م، رو دماغم سر خورد همون وسط موند. همینقدی بود. گریه ی من همینقدیه. کمه، ولی خب قلبم تیر میکشه، شقیقه هام ذق ذق میکنه، یک چهارم کار فردام آماده نیست و من دلم میخواد برم بخوابم و آرزو میکنم هزار سال خوابیده باقی بمونم. چقدر بغل مامان رو کم دارم. آرامش حقیقی همونجا بود. دنیای بدون ِ اون واسه من زیادی واقعی بود و واقعیت هم سخت ناراحت کننده. همینه که به آهنگ و فیلم و کتاب پناه میبرم. به دنیاهای دیگه. کاش برگردم به بچگی آم، به قبل سیزده سالگیم. به اوووه حالا خیلی سال ِ دیگه واسه خوشبخت شدن وقت هست. به روزهای آرزوهای خوب. به دوچرخه سواری توی خیابون های شلوغ بدون ترس از ماشینی که یهو جلوم می پیچید. به روزهای حساب نکردن ِ چقدر وقت دارم، چقدر عقبم، چقدر باخته ام. هرچند هرکاری رو شروع می کردم با تمرین موفق میشدم، ولی حالا؟ کون ِ تلاش هم ندارم دیگه.
میدونین؟ دارم از وسط نصف میشم. کاش هزار تکه بشم. یه تکه ام این وسط شاد باشه، لبخند بزنه، روی چمن زیر آفتاب دراز بکشه و دنیا به تخمش باشه. کاش هزار سال بخوابم...

+ تاریخ شنبه 9 بهمن 1395ساعت 21:41 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)