X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام

ساعت هی شب تر می شود، من هی بیدارم، با چشم های ورم کرده از بی خوابی، از بی خوابی و چیزهای دیگر البته... انگشت سبابه دست راستم و کتف چپم بی حس شده اند بس که خط کشیده ام و ادیت کرده ام، میخواهم بخوابم، مثل دلشوره خوابم نمی برد، مثل بهانه گیری خوابم نمی برد، خودم را از لابلای پتوها می کشم پایین تخت، همه اش فکر می کنم که بروم سیستم را روشن کنم و باز کارم را از سر بگیرم، موهایم را از جلوی چشم هام میزنم کنار جوری که آدم عزم را جزم میکند، فکر کنم مردها اینجور وقت ها دست به ریششان می کشند ما موهایمان را می زنیم کنار... می روم چای میریزم و بیسکوییت پرتقالی گرجی را از قفسه کنار دستم بر میدارم،  نکته هایی که نباید فراموش کنم را می نویسم روی برگه، جوراب مشکی ها که روبان دارند را می گذارم کنار تخت که صبح بعد ِ دوش بپوشمشان، دیده اید دختر به این بزرگی روبان های جوراب مشکی اش را دوست داشته باشد؟ ظرف های اتاق را روی سینک میگذارم که فردا بشورم، کمرم تق صدا می دهد، کتفم درد می کند، می آیم چای را بخورم، مثل ِ آدم ِ مار گزیده به خودم میپیچم که عکسش را چک نکنم، تسلیم می شوم عکسش را چک میکنم، دلم برایش ضعف می رود، کت ِ جدیدش بی نهایت عالی ست، دلم می خواهد دست بکشم روی سینه ش، زیر جناقش، روی بازویش، لباسی که فردا باید بپوشم را از روی صندلی برمیدارم، نگاهش میکنم دوباره می گذارمش روی صندلی،

همین کارها دیگر، همین کارهای بی‌سر و ته، بعد جوری که یعنی من دیگر هیچ کاری ندارم می‌روم چهارزانو می‌نشینم روی تخت... نشسته‌ام روی تخت خودم را مچاله کرده ام زیر لحاف ، هی توی تاریکی موهام را از جلوی چشام می‌زنم پشت  ِ گوشم، هی باز موهام را می‌زنم پشت گوشم، زل می‌زنم توی تاریکی با همی چشای ورم‌کرده از بی‌خوابی و چیزهای دیگر البت...

+ تاریخ دوشنبه 9 اسفند 1395ساعت 23:27 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)