X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام

توی وبلاگ نویسی، خاطره نویسی، و یا هر چیزی که شما اسمش را بگذارید به هر بهانه ای می توانید به عقب برگردید، این بهانه می تواند عطری باشد، یک جمله از یک دوست باشد یا شنیدن ِ یک صدا باشد. مغزتان درست مثل ِ ماشین زمان کار می کند تا شما را به جایی بکشد که می خواهد. مثلا داری برای رفیقت می گویی: لواشک لقمه ای ها را با فلان طعم دوست داری، یک آن یادت می افتد که بعد از اولین قرار ِ واقعی تان موقع ِ برگشت از داخل ِ ظرف ِ تنقلات لواشک لقمه ای برداشته بود و لبخند زنان گفته بود بی اجازه نباشه یه وقت! و بعدها معشوقه ات بارها یادت انداخته که خیلی خوشمزه بود، چسبید.

بعد نشسته باشی روی نیمکت ِ حیاط دانشگاه و تکه ای از موهای مشکی ات زیر ِ نور ِ خورشید سرخ تر بشود و با لبخند بهش بفهمانی که:" چون دوست داشتی، رنگ قرمز گذاشتم" قرمز ِ قرمز هم نبوده فقط رگه هایی از لابلای مشکی ها را رنگ کرده ای. سرخ مثل ِ پیراهن ِ تیمی که دیوانه وار هوادارش است. به رفیقت بگویی پیاده روی هم یکی از بایدهای زندگی ات است، روزی حداقل نیم ساعت پیاده میچرخی، و بعد ِ تمام ِ مسیرهایی که با فلانی قدم زده ای، به تمام ِ کوچه پس کوچه هایی که با او چرخیده ای، یاد ِ تمام قول و قرارهایتان می افتی که برنامه شان را چیده بودید و هیچ وقت نشد که واقعی شوند و جوری بهتان خوش بگذرد که طعمش تا مدت ها زیر ِ زبانتان باقی بماند.همان موقع یادت می افتد که چند ساعت تمام عکس گرفته بودید و با خنده تمام سوراخ سنبه ها را  گشته بودید که چند تایی عکس ِ خوب گیرتان بیاید و سر آخر کنار ِ آن حوض ِ وسط ِ بازار ِ امیر خستگی در کرده بودید، یادت هست که چقدر صورتش لبخند میزد و ذوق نشان می داد، عکسی که از توی ِ له و خسته گرفته و هیچ وقت نشد که جایی شیرش کنی، تنها کسی بوده که میخواسته ای همه ی عمرت را کنارش بنشینی و به تند تند غذا خوردنش نگاه کنی و....

و بعد به خودت بیایی و ببینی چند وقت شده که حواست پرت ِ گذشته شده؛ گذشته ای که چند ماه ِ تمام جان کندی که فراموشش کنی و بعد با چند بار مسیج زدنش و توی دانشگاه دیدنش به ف... بروی و همه چیز باز زنده  و سر و مر و گنده جلوی چشم هایت هر روز و هر شب رژه برود و دمار از روزگارت در بیاورد...

+ تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1396ساعت 21:32 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

سابق بر این از آدم رفته ای که برنگشته بود، سر آخر سه تا عکس و هشت تا دست نویس باقی می موند که در راستای ممانعت به عمل آوردن از جاری شدن ِ سیل اشک و صدالبته در مورد آدمهایی مثل من جهت عود نکردن ِ درد ِ معده و کمتر شدن ِ ناراحتی و عصبانیت، میسوزوندن و خلاص میشد و می رفت! حقیر جلوی بانک ملت ، آلبالو، خورشت چرخ کرده، اون دوغ معرکه های سلطانعلی- فک کنم اسمش همینه- دو سه تا کافه که حالا اسم نمیبرم، مسیر آبرسان شهناز، نقاشی رو سنگ ، چایی، خونه زهرا اینا، فیلم incir reçeli 2, سه تا پیرهن، دو تا نه ها، سه تا، کتابی که سرتاپاش دست نوشته بود و رد ِ مدادِ پاک شده و یه نسخه کاملا نو از همون کتاب، اون نیمکته تو اون بارون، فولدر ِ صداش،فولدر عکسهام، و من حیث المجموع یه قسمت از خونه زندگیم و خونه زندگیش و تبریز رو نمیتونم بسوزونم، علی القاعده یه جای مناسب برای نفس کشیدن و خلاص شدن از این دل گرفتنای تخمی هرروز و شب تدارک ببینید، با تشکر

+ تاریخ جمعه 11 فروردین 1396ساعت 02:41 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)