X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام

این حال چیزی است که ماه هاست برایم کش آمده، پر شده ام از نشانه ها، چیزهایی که پازل وار میچینمشان کنار هم و مدام امید دارم که من را به او برسانند و هربار؛ بعد ِ لبخندی  از سر ِ خوشحالی ِ به نتیجه رسیدن ، جایش را میدهد به نومیدی ِ کشنده ی بیلاخ دار! تمام ِ روزهای بهار ِ به این خوبی را سنگین سنگین می روم، هی کندتر. و مدام فکر می کنم باید دور شوم. چمدانم را ببندم و بروم شهری دیگر، یک جای ِ بدون ِ خاطره، بدون ِ آشنا. ساده لوحانه گمان میکنم می شود با دور شدن همه چیز را پاک کرد. انگار در دورها فراموشی دم دست است. دور از آدم ها، چهره ها، سلام علیک ها، دور از عادت ها. دور ِ دور ِ دور ولی نمی توانم جایی بروم. چسبیده ام به کنج ِ این اتاق و نگاه میکنم به تمام ِ اتفاق ها، همه چیز حی و حاضر است با چین و شکنی واضح تر، پررنگ تر، دوری، خالی است. خالی از هر صدایی، هر رفت و آمدی، نشانی... دوری یک سن بزرگ خالی است که نور به میانه اش می تابد. به دوری برسی، آهسته آهسته همه چیزها از تاریکی گوشه های سن، سر در می آورند و به میانه سن می آیند و آنجاست که بهتر از هر وقت دیگری می توانم ببینمشان. می توانم ببینم که تمام ِ آهنگ هایی که دوست دارم را او هم دوست دارد، تمام ِ هوبی هایمان عین ِ هم است، حرف زدنمان، سبک و سیاقمان عین ِ هم است. بعد با خودم فکر میکنم شاید برای همین هم هست که کنار ِ هم نمی توانیم دوام بیاوریم، دو قطب ِ یکسان ِ آهنرباطور که هم را دفع میکنند رابطه ی بینمان را شفاف می کنند، با این حال گاهی نمی توانم تاب بیاورم و چمدانم را میبندم و دور می شوم از حالی که گذشته نمی شود.

+ تاریخ جمعه 1 اردیبهشت 1396ساعت 21:51 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)