X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام

میدونی چیه دلبر؟

مارو اشتباهی آوردن اینجا ! هممون اشتباهی اینجاییم. مارو از رگ و ریشه هامون جدا کردن آوردن انداختن رو این خاک. اینجوری میشه که دلتنگ میشیم مدام. هی هرروز دلتنگ ِ یچیزی ایم. گاهی وقتا هم نمیدونیم چی به چیه اصن. فقط میدونی که دلت گرفته. وا هم نمیشه! واسه چی گرفته رو هم نمیدونی ! مث ِ همین الان ! بعد دلت میخواد یکی بود و تو نگاه میکردی به صورتش، دست میکشیدی رو گونه هاش. نازش میکردی. بوسش میکردی. 

+ تاریخ پنج‌شنبه 6 فروردین 1394ساعت 02:59 نویسنده A'asi نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

میرم میشینم روی تخت، دفترم رو میزارم رو زانوم و کاغذ رو میگیرم دستم و نگاه میکنم. هی یه جمله مینویسم پشت بندش نمیاد و با لبهای بهم چسبیده نگاه میکنم و بعد ِ چند وقت پا میشم دفترو میذارم تو قفسه و خودکارم تو جاقلمی جا میگیره.

میام میشینم رو کاناپه و سیستم رو میذارم جلوم. پای چپمو خم میکنم و کفش رو تکیه میدم به رون ِ پای راستم. جفت دستام جا خوش میکنن رو کیبورد، نگاه میکنم به انگشتام، به لاک ِ دستم، به انگشتر و دستبندم. به اینکه از کل ِ بدنم دستامو واقعا دوست دارم، بعد هی نگاه میکنم و نمیدونم چجوری بگم حرفمو. چجوری کلمه شون کنم. مگه میشه بغل رو کلمه کرد و نوشت؟ مگه میشه " بپوش بیام بریم بچرخیم" رو کلمه کرد نوشت؟ مگه میشه دلتنگی رو نوشت ؟

نه نمیشه ! 

+ تاریخ دوشنبه 3 فروردین 1394ساعت 22:26 نویسنده A'asi نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+ تاریخ چهارشنبه 27 اسفند 1393ساعت 15:31 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

<<   1      ...      3      4      5      6      7