X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام

سابق بر این از آدم رفته ای که برنگشته بود، سر آخر سه تا عکس و هشت تا دست نویس باقی می موند که در راستای ممانعت به عمل آوردن از جاری شدن ِ سیل اشک و صدالبته در مورد آدمهایی مثل من جهت عود نکردن ِ درد ِ معده و کمتر شدن ِ ناراحتی و عصبانیت، میسوزوندن و خلاص میشد و می رفت! حقیر جلوی بانک ملت ، آلبالو، خورشت چرخ کرده، اون دوغ معرکه های سلطانعلی- فک کنم اسمش همینه- دو سه تا کافه که حالا اسم نمیبرم، مسیر آبرسان شهناز، نقاشی رو سنگ ، چایی، خونه زهرا اینا، فیلم incir reçeli 2, سه تا پیرهن، دو تا نه ها، سه تا، کتابی که سرتاپاش دست نوشته بود و رد ِ مدادِ پاک شده و یه نسخه کاملا نو از همون کتاب، اون نیمکته تو اون بارون، فولدر ِ صداش،فولدر عکسهام، و من حیث المجموع یه قسمت از خونه زندگیم و خونه زندگیش و تبریز رو نمیتونم بسوزونم، علی القاعده یه جای مناسب برای نفس کشیدن و خلاص شدن از این دل گرفتنای تخمی هرروز و شب تدارک ببینید، با تشکر

+ تاریخ جمعه 11 فروردین 1396ساعت 02:41 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

ساعت هی شب تر می شود، من هی بیدارم، با چشم های ورم کرده از بی خوابی، از بی خوابی و چیزهای دیگر البته... انگشت سبابه دست راستم و کتف چپم بی حس شده اند بس که خط کشیده ام و ادیت کرده ام، میخواهم بخوابم، مثل دلشوره خوابم نمی برد، مثل بهانه گیری خوابم نمی برد، خودم را از لابلای پتوها می کشم پایین تخت، همه اش فکر می کنم که بروم سیستم را روشن کنم و باز کارم را از سر بگیرم، موهایم را از جلوی چشم هام میزنم کنار جوری که آدم عزم را جزم میکند، فکر کنم مردها اینجور وقت ها دست به ریششان می کشند ما موهایمان را می زنیم کنار... می روم چای میریزم و بیسکوییت پرتقالی گرجی را از قفسه کنار دستم بر میدارم،  نکته هایی که نباید فراموش کنم را می نویسم روی برگه، جوراب مشکی ها که روبان دارند را می گذارم کنار تخت که صبح بعد ِ دوش بپوشمشان، دیده اید دختر به این بزرگی روبان های جوراب مشکی اش را دوست داشته باشد؟ ظرف های اتاق را روی سینک میگذارم که فردا بشورم، کمرم تق صدا می دهد، کتفم درد می کند، می آیم چای را بخورم، مثل ِ آدم ِ مار گزیده به خودم میپیچم که عکسش را چک نکنم، تسلیم می شوم عکسش را چک میکنم، دلم برایش ضعف می رود، کت ِ جدیدش بی نهایت عالی ست، دلم می خواهد دست بکشم روی سینه ش، زیر جناقش، روی بازویش، لباسی که فردا باید بپوشم را از روی صندلی برمیدارم، نگاهش میکنم دوباره می گذارمش روی صندلی،

همین کارها دیگر، همین کارهای بی‌سر و ته، بعد جوری که یعنی من دیگر هیچ کاری ندارم می‌روم چهارزانو می‌نشینم روی تخت... نشسته‌ام روی تخت خودم را مچاله کرده ام زیر لحاف ، هی توی تاریکی موهام را از جلوی چشام می‌زنم پشت  ِ گوشم، هی باز موهام را می‌زنم پشت گوشم، زل می‌زنم توی تاریکی با همی چشای ورم‌کرده از بی‌خوابی و چیزهای دیگر البت...

+ تاریخ دوشنبه 9 اسفند 1395ساعت 23:27 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

دوری فقط این نیست که هرروزه نبینی اش، این نیست که برف های زمستان را بی خنده سر کنی، برای خریدن گوشواره حسی نداشته باشی، لباس بیرونت را با وسواس انتخاب نکنی، وسواس دانستن ِ نظرش نباشی، این نیست که نباشد تا دستش را بکشی و چیزهایی که عاشقش هستی را بهش نشان بدهی، دوری این نیست که بعد از چند وقت بدوبدو کسی نباشد که اتفاقات چندوقته را بهش نگویی، که کسی نباشد که رغبت بکنی برای طرحت از او مشورت بخواهی، برایش توضیح بدهی که چه میخواهی، دوری این نیست که بعد از یک روز بدبیاری های پشت سر هم کسی نباشد که سرت را بگذاری روی شانه اش و اشک از چشمهایت سرازیر شود، که دستی نباشد قطره قطره ی روی صورتت را پاک کند و بگوید فدای سرت، درست میشه. این ها هم هست، ولی این ها نیست. دوری وقتی است که ژاکت طوسی اش را میبینی با پیرهنی که هیچ وقت دستت به دکمه هایش نرسیده، دوری کاپشنی است که او بارها پوشیده و تو تا حالا ندیده ایش، دوری.. دوری همین روزهاست،

+ تاریخ چهارشنبه 4 اسفند 1395ساعت 21:54 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)


امروز چرا هی همش بغض داشتم و گریه کردم ؟ به پهلو دراز کشیدم و چشامو بستم و دو قطره افتاد رو گونه م، رو دماغم سر خورد همون وسط موند. همینقدی بود. گریه ی من همینقدیه. کمه، ولی خب قلبم تیر میکشه، شقیقه هام ذق ذق میکنه، یک چهارم کار فردام آماده نیست و من دلم میخواد برم بخوابم و آرزو میکنم هزار سال خوابیده باقی بمونم. چقدر بغل مامان رو کم دارم. آرامش حقیقی همونجا بود. دنیای بدون ِ اون واسه من زیادی واقعی بود و واقعیت هم سخت ناراحت کننده. همینه که به آهنگ و فیلم و کتاب پناه میبرم. به دنیاهای دیگه. کاش برگردم به بچگی آم، به قبل سیزده سالگیم. به اوووه حالا خیلی سال ِ دیگه واسه خوشبخت شدن وقت هست. به روزهای آرزوهای خوب. به دوچرخه سواری توی خیابون های شلوغ بدون ترس از ماشینی که یهو جلوم می پیچید. به روزهای حساب نکردن ِ چقدر وقت دارم، چقدر عقبم، چقدر باخته ام. هرچند هرکاری رو شروع می کردم با تمرین موفق میشدم، ولی حالا؟ کون ِ تلاش هم ندارم دیگه.
میدونین؟ دارم از وسط نصف میشم. کاش هزار تکه بشم. یه تکه ام این وسط شاد باشه، لبخند بزنه، روی چمن زیر آفتاب دراز بکشه و دنیا به تخمش باشه. کاش هزار سال بخوابم...

+ تاریخ شنبه 9 بهمن 1395ساعت 21:41 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

دلم میخواست میتونستم الان این بیزقولک کنار استارت مانیتور رو فشار میدادم، میرفتم تو پیج یه آژانسی، بلیط آنلاین میگرفتم میرفتم چمدونمو می آوردم، هارد و لپ تاپ و دوربین و یه سری کتاب و لباس گرم و پوتین ورمیداشتم، سیم کارتمو در می آوردم، میرفتم اوووم، میرفتم یه جایی  مث ızmır مثلا، خلوت میکردم با خودم و کتاب و خواب و فیلم و یه چیزای دیگه ، عصرآ میچرخیدم تو خیابون آ، پدر دوربینو در میآوردم بس که عکس میگرفتم، شنا هم میکردم لابد، کنار ساحل و تو خیابون و پیاده رو هم الکی راه میرفتم لابد، به آدما لبخند میزدم لابد، بعد وسط ِ گز کردنام شکلات هم میخوردم قطعا،

ولی خب به جای همه ی اینا

نشستم دنبال ِ حل کردن ِ کانسپت پایان نامه م هستم و موهای سارای رو شونه میکنم و خرگوشی میبندم و چای میخورم!

+ آهنگ پس زمینه : Famous Blue Raincoat

+ تاریخ چهارشنبه 6 بهمن 1395ساعت 21:03 نویسنده A'asi نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

<<   1      2      3      4      5      ...      25   >>