X
تبلیغات
رایتل

برده ی ویران شدنی آنی ام

آدم وقتی چیزی رو تجربه کرده دیگه نمی تونه بی خیالش بشه، چیزی که فهمیده رو نمی تونه فراموش کنه، وقتی فهمیدم صدات قشنگه، وقتی فهمیدم دست هات همیشه گرمه، وقتی فهمیدم موقع خوشحالی مویرگای صورتت منقبض میشه دیگه نتونستم ندونم !

میدونی چیه اسکندر؟

آدم میتونه نخواد، میتونه نره، میتونه سکوت کنه، میتونه بی توجهی کنه، میتونه خودش رو حبس کنه ولی نمیتونه چیزی که زندگی کرده رو پاک کنه،

راستش حق با تو بود، اون موقع که گفتم بیا این چند ماه رو بی خیال بشیم انگار نه انگار، تو گفتی مگه میشه؟ مگه ممکنه همچین چیزی؟!

حق با تو بود،

لعنتی !

کاش یجور دیگه زندگیت می کردم !

+ تاریخ شنبه 2 اردیبهشت 1396ساعت 10:59 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

این حال چیزی است که ماه هاست برایم کش آمده، پر شده ام از نشانه ها، چیزهایی که پازل وار میچینمشان کنار هم و مدام امید دارم که من را به او برسانند و هربار؛ بعد ِ لبخندی  از سر ِ خوشحالی ِ به نتیجه رسیدن ، جایش را میدهد به نومیدی ِ کشنده ی بیلاخ دار! تمام ِ روزهای بهار ِ به این خوبی را سنگین سنگین می روم، هی کندتر. و مدام فکر می کنم باید دور شوم. چمدانم را ببندم و بروم شهری دیگر، یک جای ِ بدون ِ خاطره، بدون ِ آشنا. ساده لوحانه گمان میکنم می شود با دور شدن همه چیز را پاک کرد. انگار در دورها فراموشی دم دست است. دور از آدم ها، چهره ها، سلام علیک ها، دور از عادت ها. دور ِ دور ِ دور ولی نمی توانم جایی بروم. چسبیده ام به کنج ِ این اتاق و نگاه میکنم به تمام ِ اتفاق ها، همه چیز حی و حاضر است با چین و شکنی واضح تر، پررنگ تر، دوری، خالی است. خالی از هر صدایی، هر رفت و آمدی، نشانی... دوری یک سن بزرگ خالی است که نور به میانه اش می تابد. به دوری برسی، آهسته آهسته همه چیزها از تاریکی گوشه های سن، سر در می آورند و به میانه سن می آیند و آنجاست که بهتر از هر وقت دیگری می توانم ببینمشان. می توانم ببینم که تمام ِ آهنگ هایی که دوست دارم را او هم دوست دارد، تمام ِ هوبی هایمان عین ِ هم است، حرف زدنمان، سبک و سیاقمان عین ِ هم است. بعد با خودم فکر میکنم شاید برای همین هم هست که کنار ِ هم نمی توانیم دوام بیاوریم، دو قطب ِ یکسان ِ آهنرباطور که هم را دفع میکنند رابطه ی بینمان را شفاف می کنند، با این حال گاهی نمی توانم تاب بیاورم و چمدانم را میبندم و دور می شوم از حالی که گذشته نمی شود.

+ تاریخ جمعه 1 اردیبهشت 1396ساعت 21:51 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

توی وبلاگ نویسی، خاطره نویسی، و یا هر چیزی که شما اسمش را بگذارید به هر بهانه ای می توانید به عقب برگردید، این بهانه می تواند عطری باشد، یک جمله از یک دوست باشد یا شنیدن ِ یک صدا باشد. مغزتان درست مثل ِ ماشین زمان کار می کند تا شما را به جایی بکشد که می خواهد. مثلا داری برای رفیقت می گویی: لواشک لقمه ای ها را با فلان طعم دوست داری، یک آن یادت می افتد که بعد از اولین قرار ِ واقعی تان موقع ِ برگشت از داخل ِ ظرف ِ تنقلات لواشک لقمه ای برداشته بود و لبخند زنان گفته بود بی اجازه نباشه یه وقت! و بعدها معشوقه ات بارها یادت انداخته که خیلی خوشمزه بود، چسبید.

بعد نشسته باشی روی نیمکت ِ حیاط دانشگاه و تکه ای از موهای مشکی ات زیر ِ نور ِ خورشید سرخ تر بشود و با لبخند بهش بفهمانی که:" چون دوست داشتی، رنگ قرمز گذاشتم" قرمز ِ قرمز هم نبوده فقط رگه هایی از لابلای مشکی ها را رنگ کرده ای. سرخ مثل ِ پیراهن ِ تیمی که دیوانه وار هوادارش است. به رفیقت بگویی پیاده روی هم یکی از بایدهای زندگی ات است، روزی حداقل نیم ساعت پیاده میچرخی، و بعد ِ تمام ِ مسیرهایی که با فلانی قدم زده ای، به تمام ِ کوچه پس کوچه هایی که با او چرخیده ای، یاد ِ تمام قول و قرارهایتان می افتی که برنامه شان را چیده بودید و هیچ وقت نشد که واقعی شوند و جوری بهتان خوش بگذرد که طعمش تا مدت ها زیر ِ زبانتان باقی بماند.همان موقع یادت می افتد که چند ساعت تمام عکس گرفته بودید و با خنده تمام سوراخ سنبه ها را  گشته بودید که چند تایی عکس ِ خوب گیرتان بیاید و سر آخر کنار ِ آن حوض ِ وسط ِ بازار ِ امیر خستگی در کرده بودید، یادت هست که چقدر صورتش لبخند میزد و ذوق نشان می داد، عکسی که از توی ِ له و خسته گرفته و هیچ وقت نشد که جایی شیرش کنی، تنها کسی بوده که میخواسته ای همه ی عمرت را کنارش بنشینی و به تند تند غذا خوردنش نگاه کنی و....

و بعد به خودت بیایی و ببینی چند وقت شده که حواست پرت ِ گذشته شده؛ گذشته ای که چند ماه ِ تمام جان کندی که فراموشش کنی و بعد با چند بار مسیج زدنش و توی دانشگاه دیدنش به ف... بروی و همه چیز باز زنده  و سر و مر و گنده جلوی چشم هایت هر روز و هر شب رژه برود و دمار از روزگارت در بیاورد...

+ تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1396ساعت 21:32 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

سابق بر این از آدم رفته ای که برنگشته بود، سر آخر سه تا عکس و هشت تا دست نویس باقی می موند که در راستای ممانعت به عمل آوردن از جاری شدن ِ سیل اشک و صدالبته در مورد آدمهایی مثل من جهت عود نکردن ِ درد ِ معده و کمتر شدن ِ ناراحتی و عصبانیت، میسوزوندن و خلاص میشد و می رفت! حقیر جلوی بانک ملت ، آلبالو، خورشت چرخ کرده، اون دوغ معرکه های سلطانعلی- فک کنم اسمش همینه- دو سه تا کافه که حالا اسم نمیبرم، مسیر آبرسان شهناز، نقاشی رو سنگ ، چایی، خونه زهرا اینا، فیلم incir reçeli 2, سه تا پیرهن، دو تا نه ها، سه تا، کتابی که سرتاپاش دست نوشته بود و رد ِ مدادِ پاک شده و یه نسخه کاملا نو از همون کتاب، اون نیمکته تو اون بارون، فولدر ِ صداش،فولدر عکسهام، و من حیث المجموع یه قسمت از خونه زندگیم و خونه زندگیش و تبریز رو نمیتونم بسوزونم، علی القاعده یه جای مناسب برای نفس کشیدن و خلاص شدن از این دل گرفتنای تخمی هرروز و شب تدارک ببینید، با تشکر

+ تاریخ جمعه 11 فروردین 1396ساعت 02:41 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

ساعت هی شب تر می شود، من هی بیدارم، با چشم های ورم کرده از بی خوابی، از بی خوابی و چیزهای دیگر البته... انگشت سبابه دست راستم و کتف چپم بی حس شده اند بس که خط کشیده ام و ادیت کرده ام، میخواهم بخوابم، مثل دلشوره خوابم نمی برد، مثل بهانه گیری خوابم نمی برد، خودم را از لابلای پتوها می کشم پایین تخت، همه اش فکر می کنم که بروم سیستم را روشن کنم و باز کارم را از سر بگیرم، موهایم را از جلوی چشم هام میزنم کنار جوری که آدم عزم را جزم میکند، فکر کنم مردها اینجور وقت ها دست به ریششان می کشند ما موهایمان را می زنیم کنار... می روم چای میریزم و بیسکوییت پرتقالی گرجی را از قفسه کنار دستم بر میدارم،  نکته هایی که نباید فراموش کنم را می نویسم روی برگه، جوراب مشکی ها که روبان دارند را می گذارم کنار تخت که صبح بعد ِ دوش بپوشمشان، دیده اید دختر به این بزرگی روبان های جوراب مشکی اش را دوست داشته باشد؟ ظرف های اتاق را روی سینک میگذارم که فردا بشورم، کمرم تق صدا می دهد، کتفم درد می کند، می آیم چای را بخورم، مثل ِ آدم ِ مار گزیده به خودم میپیچم که عکسش را چک نکنم، تسلیم می شوم عکسش را چک میکنم، دلم برایش ضعف می رود، کت ِ جدیدش بی نهایت عالی ست، دلم می خواهد دست بکشم روی سینه ش، زیر جناقش، روی بازویش، لباسی که فردا باید بپوشم را از روی صندلی برمیدارم، نگاهش میکنم دوباره می گذارمش روی صندلی،

همین کارها دیگر، همین کارهای بی‌سر و ته، بعد جوری که یعنی من دیگر هیچ کاری ندارم می‌روم چهارزانو می‌نشینم روی تخت... نشسته‌ام روی تخت خودم را مچاله کرده ام زیر لحاف ، هی توی تاریکی موهام را از جلوی چشام می‌زنم پشت  ِ گوشم، هی باز موهام را می‌زنم پشت گوشم، زل می‌زنم توی تاریکی با همی چشای ورم‌کرده از بی‌خوابی و چیزهای دیگر البت...

+ تاریخ دوشنبه 9 اسفند 1395ساعت 23:27 نویسنده A'asi نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

   1      2      3      4      5      ...      25   >>